تبليغاتX
ایراندخت

 

                پرده آخر، مرگ يزدگرد

 

اين متن ترجمه نامه عمر به يزدگرد سوم ساساني است و پاسخ يزدگرد به عمر مي باشد. نسخه اصلي اين نامه ها در موزه لندن (British Museum) نگهداري مي شود. زمان نگاشته شدن اين نامه ها مربوط مي شود به پس از جنگ قادسيه و پيش از جنگ نهاوند كه دروه اي حدوداً چهار ماهه بود. ( دوستان اين نامه يك اعلان جنگ نيست از طرف من به عربهاي هموطنم، منظور اين نامه صرفاً شخص عمر بن خطاب و اعراب اشغالگر ايران در 1400 سال پيش است!!!؟)


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط ماندانا |


 

 

حسرت پرواز!!!

 

همه ما وقتي بچه هستيم و ازمون سوال مي كنن كه بچه جون بزرگ شدي مي خواي چيكاره بشية با اون ذهن پاكي كه داريم مي گيم مي خوام دكتر بشم، مي خوام مهندس بشم، مي خوام معلم بشم، و البته تك و توكي كه اسامي شغلهاي ديگر رو ميارن.

من خودم يادم مياد در جواب اين سوال هميشه مي گفتم مي خوام خلبان بشم. بزرگترها به من مي گفتند: دختر كه مال اينكارا نيست، اصلاً دخترا راه نمي دن به اين كار. در عالم بچگي خود من هم هيچ پيش زمينه اي از خلباني نداشتم و شايد چيزي كه باعث شده بود من اين حرفها رو بزنم اين بود كه دائي كوچيكه من هم بازي " عباس دوران " عقاب تيز پرواز شيرازي ايران بود.

 

 

 هميشه دائيم از او و از " مهدي بازرگان " ديگر عقاب شيرازي ايران؛ اين دو نفر و كارهاشون شده بود ملكه ذهن من. اين عشق و علاقه به خلبان و خلباني تا به حال فقط به عنوان يك عشق براي من باقي ماند، چرا كه بعدها كه بزرگتر شدم فهميدم جائيكه من به دنيا اومدم و توش بزرگ شدم، عشق و علاقه يه چيزِ و نياز بازار كار يه چيز و نياز ماديِ آدم كه جلوتر از همه اينها قرار داره يه چيز ديگست.

شكر خدا من تمام طول دوره تحصيل رو با حمايت خانواده و پشتكار خودم در بهترين مدارس درس خواندم تا اينكه وارد دبيرستان شدم. بخاطر نمرات 20 ادبيات، ديني، تاريخ و جغرافي معلمها و خانواده مي خواستند كه من برم رشته انساني ولي بالاخره روزِ من چربيد و من وارد دوره هنرستان در رشته شيمي شدم. سال اولي كه كنكور دادم در رشته مهندسي شيمي قبول شدم. به هر حال 4 سال و نيم رنج و زحمت و بدبختي رو مثل بقيه جوونهاي هموطنم به جون خريدم تا در آينده براي خودم كسي بشم، سري توي سرا دربيارم، بابا و مامانم هم بتونن سرشون رو بالا بگيرن و بگن دخترمون خانم مهندس شده. اما زهي خيال باطل، زهي آرزوي محال؛ همه اون روياهايي (كاركردن به عنوان مهندس شيمي در شركت نفت) كه از آغازين روزهاي تحصيل در رشته شيمي در ذهن داشتم همشون 1 ماه بعد از فارغ التحصيلي برام رنگ باختند و تازه زندگي روي بد و ناسازگار خودشو به من نشون داد. من در همه شغلي (فروشنده لوازم آرايش، كپي و زيراكس و تايپيست و...) مشغول بكار شدم جز اوني كه خودم مي خواستم.

 

 

مي دونم كه الان خيلي از شما ميگيد مگه ما كارمون در ارتباط با درسمون بوده و زندگي بالا و پائين داره. من هم موافقم آدمي در هر شغلي كه مشغول به كار بشه و از اون راه يه درآمد حلال داشته باشه و در كنارش بتونه براي جامعه خودش هم مفيد باشه بسيار خوب است. اما نكته مهم اينجاست كه اگه كسي با مدرك مهندسي شيمي حاضر شد حتي منشي يه شركت (منشي گري شغل خوبي است و من قصد اسائه ادب به منشي ها رو ندارم)  و گارسون رستوران يا كافي شاپ بشه و اون موقع كار براش پيدا نشد چه گِلي بايد به سرش بگيره؟ اين وسط چه كسي رو بايد مقصر دونست؟ من كه هر چي فكر كردم عقلم به جائي نرسيد و تنها يه ضرب المثل قديمي يادم اومد كه مي گه: ((چراغي كه به خانه رواست به منزل حرامست)). بعد كه اين ضرب المثل يادم افتاد خيلي اتفاقي ذهنم به سمتي خاص منحرف شد، بهتره شما هم بخونيدشون.

 

مسئولين كشور از الان كه هنوز 1 ماه از سال 85 باقي مانده مي گويند كه كسر بودجه دارن، ولي همين چند ماه پيش 250 ميليون دلار به اسماعيل حنينه ناز شصت دادند تا خرج تروريست هاي بكند كه به خودشون كمربند انتحاري مي بندند و زن و بچه بيگناه اسرائيلي را مي كشند. اگه اون عربه مي خواد 3 روز براي صدام حسين عزاي عمومي اعلام كنه و ختم بگيره ما پارسها بايد خرجشو بديم، همون پارسهايي كه صدام وقتي داشت اعدام مي شد گفت: مرگ بر ايران!!!

         

 

مسئول نظام وظيفه در گفتگو با خبر رايو جوان گفت كه بودجه اي كه براي سال 86 به آذوقه سربازان اختصاص داده شده، اينقدر كم است كه به اندازه يك تخم مرغ در روز هم نمي شود به آنها غذا داد.

ما اونقدر پول اضافي و مفت تو حساب ذخيره ارزي داريم كه بريم داخل عراق، افغانستان و لبنان و به سربازان تروريست و شورشي ها كمك كنيم كه بتونن با خيال راحت نظم و آرامش  مردم رو به هم بزنند ولي وقتي مي خواهيم كه به سربازان وطن خودمون كه حافظ مال، جان و ناموس مردم ما هستند بودجه اي رو اختصاص بديم، سهم اونا كمتر از 1 تخم مرغ در روز مي شه!!!

ما اونقدر سخاوتمند هستيم كه به خانواده هر تروريست انتحاري فلسطيني 20000 دلار كمك مالي بكنيم ولي براي ايجاد اشتغال براي جوانان خودمون هميشه رديف بودجه نداريم!!!

 

دوست و خواهر عزيزم سونيا راست مي گه، آقاي خميني پاشو ببين كه چه به سر مملكت ما آوردي!!

پاشو ببين منِ جوون كه الان بايد دوران تازگي و طراوت زندگيم رو طي كنم، مدتهاست كه بر وضعيت خودم و مملكتم خون گريه مي كنم. اينقدر شبها در تنهايي زار زده ام كه روز هم از چشمهام ناخودآگاه اشك جاري مي شه. اين وضعيت كه من توش گير افتادم برام غصه بزرگيِ، ولي غصه بزرگتر من اينه كه افرادي مثل هانيه (به كامنت هاي وبلاگ سياوش قسمت مصاحبه با VOA و اشپيگل و عكس هاي زير توجه كنيد)

 چه جوري همه اين كاستي ها و كمبودها رو حس  نمي كنند و نمي بينه و به قول سونيا باز مي ره روي پشت بام و با فريادهاي الله اكبرش مهر تائيدي مي زنند بر همه فجايعي كه توي اين 28 سال اتفاق افتاده و نمونه هاش رو سونيا در نامه اي به خميني بيان كرده است.

هانيه ازت خواهش مي كنم چشمهاتو يه كم بيشتر باز كن و عينك خوشبيني نسبت به اين رژيم رو از روي چشمهات بردار، شايد بتوني ما جوونها رو كه داريم تو مملكتمون تو خون خودمون مي غلطيم رو بهتر ببيني!!!

 

بگو نه به خط كشيدن رو پر پرواز رويا

بگو نه به سنگ پروندن به قناري به شقايق

به سياه كردن آينه به قفس كردن مهتاب

بگو نه به سنگسار دو تا پروانه عاشق

 

هانيه شايد تو هم بي تقصير باشي، چرا كه همه اين تفكرات و عقايد بر مي گرده به فضا و جوي كه اطراف يه آدم وجود داره؛ مطمئناً وقتي پدر تو حقوق بگير (منظور كارمندهاي محترم دولت نيستند) اين حكومت باشه، از تو نبايد چيزي جز اون حرفهايي كه زدي انتظار داشت. ولي بذار اقلاً درد دلمو برات بگم و برم.

 

هانيه كاش بودي و مي ديدي كه 3 ماه حقوق  پدر من(كه يك كارمند ساده است و كاري هم به خير و شر كسي نداره) توقيف بود، فقط بخاطر اينكه يك كارمند متعهد يا بهتر بگم بسيجي مخلصِ پيرو خط ولايت كه دلم نمي خواد اسم كثيفشو اينجا بيارم، مدرك پدرمو به جاي ديپلم سيكل وارد كامپيوتر مركزي اداره كرده بود (طبق قانون افراد زير ديپلم بايد تعديل مي شدند)؛ مطمئنم كه يه روزي تلافي اون 3 ماهي رو كه به من و خانواده ام جهنم كرده بود سرش درمي يارم و خفش مي كنم!!!

 

رد شو از ترس و به سايه بگو نه،      

بگو نه كه كوچه گل بارون شه،

به سكوت و شب بگو نه،                 

بگو نه كه عاشقي آسون شه،

بگو آره به ستاره،                

بذار از صدات يخ شب وا شه،

به رهايي بگو آره،     

بگو آره كه جهان زيبا شه،

 

هانيه كاش بودي و مي ديدي كه توي اون 3 ماه بعضي از روزها من حتي بليط اتوبوس كافي نداشتم و بايد نصف بيشتر راه دانشگاه تا خونه رو پياده مي رفتم. اينقدر پياده راه رفتم كه استخوان انگشت شصت پاي راستم 20 درجه انحراف پيدا كرد. ولي همون موقع و در همون شرايط هم گام به گام با بچه هايي مثل امير فخرآور و احمد باطبي (البته نه در حد اونا، كه در حد خودم) در مبارزات دانشجويي 18 تير 78 شركت داشتم و به خودم افتخار مي كنم كه در اون شرايط سخت هم كم نياوردم.

هانيه وقتي امير فخرآور 8 ماه توي انفرادي زندان 59 سپاه بود و كسي نمي دونست كجاست، كاشكي بودي و مي ديدي كه زجه هاي جگرسوز مادرش رو  حافظ شيراز هم شنيد،

وقتي تو نيستي گم مي شه آفتاب،

خاكستر مي شه حرير مهتاب،

از رفتنت من پر مي شم از شب،

شب دلهره، شب اضطراب،

 

پدرش 10 سال پيرتر شد وقتي ديد قاضي حداد جلوي خودش با چوب به پاي پسرش كوبيد و باعث شد سياوشش بيشتر از 4 سال حسرت زندگي عادي، دويدن و پياده روي به دلش بمونه و اون نتونست كاري بكنه،

وقتي تو نيستي دنيا شب مي شه،

شب از دل من شب تا هميشه،

بي تو هر نفس تكرارِ ترسِ،

لحظه لحظه نيست نبض تشويشِ،

 

خواهرا و برادرش به ظاهر طوريشون نبود ولي در خفا به حال زار و نزار سياوش عزيزشون يه چشمشون اشك بود و يه چشمشون خون،

 

بي تو نه صدا مونده نه آواز،

نه اشك غزل نه ناله ساز،

بالي اگه هست از جنس كوهِ از رنگ خاكُ و حسرت پرواز،

 

 

بگذريم، بعد از همه اينها كه گفتم يه سوال ازت داشتم، هانيه، اگه تو جاي من و يا خواهرهاي سياوش بودي و در شرايط ما قرار داشتي باز هم با قاطعيت مي گفتي كه پيرو خط ولايت مطلقه فقيه هستي؟ باز هم مي گفتي خامنه اي خميني ديگر است، ولايتش ولايت حيدر است!!!؟

 

در آخر باز هم بايد بگم كه بعد از گذشت اين هم سال از روياهاي دوران كودكي، هنوز هم حسرت پرواز بر دل من مانده است، اما اين بار نه با هواپيما، بلكه حسرت پرواز در آسمان آبي وطنم ايران!!!

و حرف آخر:

 

مي شود آيا باز:

"روزهايي در پيش است

از جنس نمي دانمِ تقويمِ بهار،

يا پائيز،

كه گوزن از پوسته مرغانِ زمين برخيزد،

عقاب از پيله و تار،

آنروز سرآغازِ خوشِ خوبيهاست،

و من انديشه كنان، چشم در چشمِ هم آغوشي تو،

غرق اين رؤيايم،

كه چگونه من و تو باز با هم،

به پرِ رنگي پروانه بخنديم و به بغض آلوده نگاهِ شمعها،

مي شود آيا باز،

كه با هم، آئيم به پرواز.

                                    با سپاس فراوان از دوستانِ خوبم سياوش و سونيا

+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط ماندانا |


 

فرياد زير آب!!!

 

 

بيانيه ۷۷۱ نفر از دانشجويان دانشگاه هاي ايران در اعتراض به احداث سد سيوند

 

 

نفر771 از فعالان دانشجويي دانشگاه هاي ايران در اعتراض به احداث سد سيوند در مناطق باستاني نزديک به مقبره کوروش، که اين مناطق را با تهديد مواجه کرده است بيانيه اي صادر کردند. گ

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط ماندانا |


والنتاين آري يا خير؟؟؟؟؟؟؟

روز 29 بهمن روز سپندار مذگان روز عشق شاد باد

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط ماندانا |


 

              عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت!!!

 

 

خواستم به مناسبت 28 سالي كه از پيروزي انقلاب گذشته است مطلبي بنويسم، ولي با خودم فكر كردم كه با زياده گوئي هاي خودم شما رو اذيت نكنم و به يك غزل از حافظ اكتفا كنم.(بنا به درخواست بعضي ازدوستان بايد متذكر شوم كه غزل زير از حافظ از زبان محمدرضا شاه پهلوي و خطاب به حكومت فعلي مي باشد، اميدوارم خوانندگان عزيز با هوش و ذكاوت خودشون معني واقعي غزل رو دريابند). پس بخوانيد و بر روان پاك حافظ شيرازي درود بفرستيد:

 

 

 

عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت        كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نيكم و گر بد تو برو خود را باش       هر كسي آن درود عاقبت كار كه كشت

 

 

همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست     همه جا خانه عشقت چه مسجد چه كنشت

سر تسليم من و خشت در ميكده ها             مدعي گر نكند فهم سخن گو سرو خشت

نااميدم مكن از سابقه لطف ازل            تو پس پرده چه داني كه خوبست و كه زشت

 

 

نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس                پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر بكف آري جامي

يكسر از كوي خرابات برندت به بهشت

+ نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط ماندانا |


 

 

سعديا مرد نكونام نميرد هرگز،مرده آنست كه نامش به نكويي نبرند

 

چهره اين دو مرد را بخاطر بسپاريد:

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط ماندانا |


 

 

اينجا چاه نيست!!!

داستاني از اميرعباس فخرآور(سياوش)

 

دوستان همانطور كه گفته بودم به زودي داستان جذاب سياوش عزيز رو در وبلاگم براتون مي گذارم، الان به قولم عمل كردم. لطفاً اگه لينك حك شد به من خبر بديد تا دوباره اقدام كنم. دوستان هم كه نتونستند از طريق لينك داستان رو ببينند به ايميل وبلاگ ميل بزنند، بنده با كمال ميل در خدمت همه هستم.

(http://rapidshare.com/files/14519996/1354.pdf)


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط ماندانا |


 

سياهي رخت خواهد بست...

 

" آسمان، آبي،

زمين سبز است و دلها قرمز و روشن،

سياهي رخت خواهد بست،

 

از اين خوشبختي موهن،

تو اي فرداي نامعلوم،

دستِ گرمم را بگير،

ديگر از تاريكي و ترس، بيزارم،

 

ديگر از بيرنگي و ترديد، بيزارم،

مرا با خود ببر،

مرا با خود ببر،

ديگر از خويش هم بيزارم..."

امير عباس فخرآور(سیاوش)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط ماندانا |


 

چه كسي مي داند؟

 

" آي غريبه،

دو سه روزي شايد

 دل از ايوانِ شقايق پر شد،

باقي مردمِ شهر،

مي روند تا سرِ كوچه شب،

و در آنجا با هم

 به سخن چيني هم،

و به آواز شقايقِ دربند،

 

و به پروازِ چكاوك،

 

          مي خندند،

                   مي خندند،

                             مي خندند،

چه كسي مي داند،

كه سر كوچه ما،

دوره گرديست پيرتر از جنسِ زمان،

 

 

مي فروشد به همه مردمِ شهر،

شعر نيما و فروغ،

شعرِ مرا،

اما چه كسي مدتي بعد:

بسته سبزي همسايه ما پيچيده شعر و نقاشي تنهاي دلم مي باشد.

 

امیر عباس فخرآور(سیاوش)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط ماندانا |


 

می شود آیا باز!؟؟؟

سياوش عاشقي  در سووشون سیاوشان هموطنش اينچنين سروده:

 

"روزهايي در پيش است

از جنس نمي دانمِ تقويمِ بهار،

يا پائيز،

كه گوزن از پوسته مرغانِ زمين برخيزد،

عقاب از پيله و تار،

آنروز سرآغازِ خوشِ خوبيهاست،

و من انديشه كنان، چشم در چشمِ هم آغوشي تو،

غرق اين رؤيايم،

كه چگونه من و تو باز با هم،

به پرِ رنگي پروانه بخنديم و به بغض آلوده نگاهِ شمعها،

مي شود آيا باز،

كه با هم آئيم به پرواز."

اميرعباس فخرآور(سیاوش)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط ماندانا |


 

                 وادار شدم به سکوت!

 

تنها بيست دقيقه کافی بود تا به من تفهيم شود که از اين پس، يعنی ازهمين امروز، از همين حالا ديگر حق ندارم نوشته ای بر ضد حکومت توی وبلاگ ام بنويسم، و حق ندارم در مواردی که به سياست مربوط می شود با راديو تلويزيون ها مصاحبه کنم؛ من ديگر هيچ حقی ندارم. لحن کلام تاکيدی بود و بسيار قاطع!

http://news.gooya.com/politic/archives/2007/01/056572.php


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط ماندانا |